<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>خاطرات يك الاغ</title>
<link>http://olagh.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " خاطرات يك الاغ "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Fri, 24 Feb 2012 03:32:18 GMT</lastBuildDate>
<author>الاغ دانا،كاديشون</author>
<item>
<title>قسمت هشتم-آتش سوزي</title>
<link>http://olagh.ParsiBlog.com/Posts/9/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa+%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d8%a2%d8%aa%d8%b4+%d8%b3%d9%88%d8%b2%d9%8a/</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;img alt=کاديشون src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/Olagh/Kadishon(LaboLoche).jpg&quot; onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;يک شب تازه به خواب رفته بودم که با صداي فريادي بيدار شدم:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;((آتش! آتش!))&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;با وحشت و نگراني سعي کردم خودم را از طنابي که من را با آن بسته بودند خلاص کنم،اما خيلي محکم بسته شده بود.روي زمين غلتيدم ولي طناب لعنتي پاره نشد.بالاخره يادم افتاد که آن را با دندان پاره کنم.با کمي تلاش موفق شدم.نور شعله هاي آتش اصطبل فقيرانه ي من را روشن کرده بود.سر و صداها و فريادها هر لحظه بيشتر مي شد.من صداي داد و فرياد خدمتکارها،ترق و تروق ديوارها،فرو ريختن سقف ها و زبانه کشيدن شعله هاي آتش را مي شنيدم.دود وارد اصطبل شده بود ولي هيچ کس به فکر من نبود.هيچ کس اينقدر خيرخواه نبود که لااقل در اصطبل را باز کند تا من بتوانم فرار کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;شعله هاي آتش با سرعت به همه جا سرايت مي کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;از گرماي زياد احساس خفگي مي کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;به خودم گفتم: ((تمام شد! من محکومم که زنده زنده بسوزم.چه مرگ وحشتناکي! آري پولين،صاحب عزيزم! تو هم کاديشون بيچاره را فراموش کرده اي!))&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;تازه اين فکر از سرم گذشته بود که در به شدت باز شدو من صداي وحشتزده ي پولين را شنيدم که صدايم مي زد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;من خوشحال از اينکه نجات پيدا کرده ام به طرف پولين دويدم، ولي همينکه خواستم از در بگذرم صداي هولناکي ما را به عقب برگرداند.ساختمان روبروي اصطبل من فروريخت و راه عبور را بست.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;پولين معصومم بايد به خاطر نجات من از بين برود.دود و گرد و غبار ناشي از ريزش ساختمان و گرماي زياد ما راخفه مي کرد.پولين خودش را کنار من روي زمين انداخت.ناگهان وضعيت خطرناکي پيدا کرده بودم ولي مي بايست کاري مي کردم و خودم و پولين را نجات مي دادم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;پيراهن پولين را که تقريبا بي هوش شده بود با دندان گرفتم و خودم را در ميان چوب هايي که درحال سوختن روي زمين ريخته بودند انداختم.شانس آوردم که توانستم بدون اينکه لباس پولين آتش بگيرد از آنجا بگذرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;يک لحظه ايستادم تا ببينم از کدام طرف بايد بروم، اما همه جا آتش بود.مايوس و نااميد مي خواستم پولين را که ديگر کاملا از هوش رفته بود روي زمين بگذارم که در باز زيرزميني به چشمم خورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;بااطمينان از اينکه در سرداب هاي گنبدي شکل خانه ي ييلاقي در امان خواهيم بود خودم را با شتاب به آنجا انداختم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;پولين را کنار يک ظرف پر از آب روي زمين گذاشتم تا وقتي به هوش آمد بتواند پيشاني و شقيقه هايش را با آب خيس کند.اوخيلي زود به هوش آمد.وقتي ديد نجات پيدا کرده و در امان است زانو زد و خدا را به خاطر اين که اورا در برابر چنان خطر بزرگي حفظ کرده تشکر کرد.بعد از آن با چنان مهرباني و حق شناسي از من تشکر کرد که دل را به درد آورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;او چند جرعه آب نوشيد و بعد گوش داد.آتش هنوز به ويران کردن خود ادامه مي داد.همه چيز سوخته بود.هنوز به طور مبهم فريادهايي به گوش مي رسيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;پولين گفت: ((بيچاره مامان، بيچاره بابا، آنها حتما فکر مي کنند که من به خاطر اين که حرف آنها را گوش نکردم و دنبال کاديشون آمدم در آتش سوخته و از بين رفته ام.حالا بايد صبر کنيم تا آتش خاموش بشود.لابد بايد توي زيرزمين بخوابيم،کاديشون خوب من، به لطف تو بود که من الان زنده ام.))&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;او ديگر حرفي نزد و روي صندوق خالي که نشسته بود به خواب رفت و سرش را به يک بشکه ي خالي تکيه داد.من، هم تشنه بودم احساس خستگي مي کردم.آز آب ظرف خوردم.نزديک در دراز کشيدم.طولي نکشيد که به خواب رفتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;سحر بيدار شدم،پولين هنوز در خواب بود.آهسته بلند شدم.جلوي در رفتم و در را نيمه بازکردم.همه چيز سوخته بود و از بين رفته بود.به راحتي مي شد از روي ويرانه ها گذشت و وارد حياط شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;من به آرامي عرعر کردم تا صاحبم را پيدا کنم.او چشمهايش را باز کرد.وقتي من را جلوي در ديد به طرفم دويد و به اطرافش نگاهي انداخت؛بعد با افسردگي گفت: ((همه چيز سوخته، همه چيز از دست رفته! ديگر هيچ وقت آن خانه ي ييلاقي را نمي بينم.قبل از اينکه دوباره&amp;nbsp;آن را دوباره بسازند من مي ميرم.خودم مي دانم.من خيلي ضعيف شدم،خيلي مريضم،هرچند که مامان مي گويد...))&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;بعد از چند لحظه که متفکر و بي حرکت ايستاده بود ادامه داد: ((بيا کاديشون،حالا بيا برويم بيرون.بايد مامان و بابا را پيدا کنيم تا خيالشان راحت بشود.آنها فکر مي کنند که من مرده ام.))&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;او به سبکي از روي سنگ ها و تيرهاي چوبي که هنوز دود مي کردند جست مي زد و من او را دنبال مي کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;بالاخره به علفزار رسيديم.آنجا بولين برپشتم سوار شد و من به طرف دهکده حرکت کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;طولي نکشيد که خانه اي که پدر و مادر پولين به آن پناه برده بودند پيدا کرديم.آنها خيلي غمگين بودند، چون فکر مي کردند دخترشان را از دست داده اند.وقتي چشمشان به پولين افتاد فريادي از شادي کشيدند و خودشان را به طرف او انداختند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;پولين برايشان تعريف کرد که من با چه هوش و جسارتي او را نجات دادم.آنها به عوض اينکه به طرف من بدودند و نوازشم کنند مادر بانگاهي بي تفاوت به من مي نگريست و پدر اصلا نگاهم نمي کرد.مادرگفت: ((تو به خاطراين الاغ نزديک بود از بين بروي.طفل معصومم،اگر به اين فکر احمقانه نمي افتادي که بروي و در اصطبل رابراي او بازکني من وپدرت تمام شب پريشان و ناراحت نبوديم))&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;پولين فورا جواب داد: ((ولي او بود که من را...))&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;ولي مادر حرفش را قطع کرد و گفت: ((ساکت شو،ساکت شو! ديگر نمي خواهم از اين حيواني که از اونفرت دارم و داشت تو را به کشتن مي داد صحبت کني.))&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;پولين آهي کشيد.نگاه غم آلودي به من انداخت و ساکت شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;ازآن روز به بعد من ديگر پولين را نديدم.وحشت از آتش سوري،خستگي شبي که گذرانده بود و سرماي زيرزمين، بيماري اي که مدتها بود رنجش مي داد شدت بخشيده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;همان روز تب سختي کرد که ديگر قطع نشد.او را روي تختي گذاشتند که نبايد از روي آن بلند مي شد.سرما خوردگي آن شب، کسالت و افسردگي اورا کامل کرد.ريه هايش که از قبل مريض بودند، ديگر کاملا گرفتار بيماري شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;درست يک ماه بعد پولين مرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;بدون اينکه براي زندگي تاسف بخورد يا از مرگ روگردان باشد.او بيشتر وقت ها در هذيانهايش از من صحبت مي کرد و صدايم مي زد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;هيچ کس توجهي به من نداشت.من هرچيزي گيرم مي آمد مي خوردم و با وجود سرما و باران بيرون مي خوابيدم.وقتي تابوتي را که جنازه ي صاحب کوچولوي بيچاره ام را حمل مي کرد از خانه خارج کردند قلبم پر از درد و رنج شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma;&quot;Times New Roman&quot;;&quot;&gt;&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;همان موقع آنجا را ترک کردم و ديگر هرگز به آنجا برنگشتم...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 09:52:00 GMT</pubDate>
<comments>http://olagh.parsiblog.com/Comments/9</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=486434</wfw:commentRss>
 <dc:creator>الاغ دانا،كاديشون</dc:creator>
<guid>http://olagh.ParsiBlog.com/Posts/9/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa+%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d8%a2%d8%aa%d8%b4+%d8%b3%d9%88%d8%b2%d9%8a/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


