• وبلاگ : خاطرات يك الاغ
  • يادداشت : قسمت هفتم-مداليون
  • نظرات : 0 خصوصي ، 3 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + سارا 

    سلام به شما

    مرسي از جوابتون

    راستش اومدم ببينم موفق شدين آپ كنين يا نه!

    اين خودش خيلي مهمه که شما حتي با وجود نداشتن راهي براي ورود به وبلاگتون باز هم مخاطب رو بي پاسخ نميگذاريد.

    چه فکر جالبي! فکر کنم نسلهاي آينده هيچ کدوم احتياج به ايجاد وبلاگ و ايميل جديد نداشته باشن و وبلاگ و ايميل هم به ارث اضافه بشن!و يك آيدي ميتونه متعلق به چند نسل بشه!

    قدم نو رسيده رو هر وقت که باشه پيشاپيش تبريک عرض ميکنم.

    شما هم موفق باشيد...و سربلند!

    + نويسنده ي وبلاگ 

    سلام به خواننده ي عزيز اين داستان،سارا خانم.

    ممنون از لطفي كه داريد.متاسفانه مشكلي كه توي اين مدت رخ داده اينه كه من مشخصات كاربريمو فراموش كردم و فعلا نمي تونم وارد وبلاگم بشم و طي درخواستي كه همين چند لحظه پيش دادم دارم سعي مي كنم دوباره بتونم مشخصات كاربريمو به دست بيارم تا با آپ جديد در خدمت شما باشم.

    ضمنا اين وبلاگ با تمام وبلاگاي ديگم به طور ويژه فرق دارم و اونم اينه كه كاملا كاملا كاملا براي دل خودم مي نويسم و دوست دارم يه روزي اين وبلاگو با اين داستان و اين همه زحمت براي تايپ تقديم كنم به بچه ام كه انشاالله روزي به دنيا خواهد آمد!

    ***

    موفق باشيد...

    + سارا 

    سلام

    حدود يك ماه پيش با وبلاگ شما آشنا شدم

    از داستانتون خوشم اومد و تمام قسمتهايي رو كه تا حالا نوشتين تو ورد كپي كردم

    خيلي داستان قشنگيه ولي ديگه چرا ادامه ش نميدين؟

    هيچ كس از داستان نصفه و نيمه خوشش نمياد

    و منم دوست دارم وقتي داستاني رو ميخونم تا تهش برم

    اول فكر كردم لابد چون بيننده نداشتين ولش كردين اما آمار بازديد كننده ها چيز ديگه اي رو نشون ميده...

    بي صبرانه منتظر پست بعديتون هستم

    سال نو مبارك